#prt230

ماهور...

سه سال بعد...

عسل اومد سمتم و-خاله ماهور

-جانم

عسل: مامانم میگه نی نی نمی خواد تو هم نی نی نمی خوای؟!

با تعجب زل زدم به ریما و خواستم چیزی بگم که رهام پرید وسط بحثمون و-ما هنوز نی نی نمی خوایم عموجون برو از مامانت نی نی بخواه!

امیر: ما یه دونه قند عسل داریم بسه شما دوتا منتظر چی این که هنوز نی نی نمی خواین؟!

رهام: حالا دیگه

ریما: بگم ماهور؟!

-نه! هیس...

امیر: باز شما دوتا نقشه کشیدین؟!

ریما: بگم دیگه؟!

دستم رو بردم تا جلوی دهن ریما رو بگیرم که دویید و ازم فرار کرد

رهام: بگو دیگه!

ریما: ماهور دوقلو حامله ست!!!

-الکی میگه

ریما: نه به خدا همین دیروز باهم رفتیم سونوگرافی

عسل دستم رو کشید و-ینی دو تا نی نی داری؟

-آره

رهام: چرا بهم نگفتی؟!

امیر: من نگفتم این دوتا مشکوکن!

عسل زد زیر گریه و-منم خواهر می خوام!

ریما بغلش کرد و-نمیشه مامان جون

امیر: رو حرف بچه نمیشه حرف زد

ریما چشم غره رفت و-هیس!

رهام خشکش زده بود و بدون هیچ واکنشی زل زده بود بهم

-سکته کردی؟!

پرید سمتم و بغلم کرد!

رهام:باورم نمیشه!

خندیدم و-یواش خفه ام کردی

رهام: اسماشونو انتخاب کنیم؟!

-هنوز خیلی مونده!

رهام: یکیشون رو من انتخاب می کنم یکی رو تو

امیر: چه عجله ای داری داداش!

رهام: هیوا هادیان! خیلی قشنگه

-پس اون یکی هم بذاریم هیلدا؟!

رهام: هیوا و هیلدا هادیان؟!

ریما همونطور که با عسل بازی می کرد تا گریه اش رو بند بیاره گفت: بالاخره این همه دعوا و جنگای الکی تون سر بچه تموم شد!

رهام: ما دعوا نداشتیم اصلا!

امیر:اینو به یکی بگو که قهر کردناتون رو ندیده باشه من از وقتی یادم میاد یا در حال ساخت صحنه های عاشقانه بودین یا قهر بودین حالت عادی ندارین!

-ما هیچ وقت عادی نبودیم! ما خاص ترین داستان رو ساختیم!

پایان.

شفق (s.n)

هفدهم مرداد ماه یک هزار و چهارصد ، ساعت دوازده و یک دقیقه.