پارت 193
#prt193
ماهور...
با نگاهم دنبال ریما میگشتم که با دیدن رهام خودمو تو جمع دوستای ریما جا کردم و مشغول حرف زدن شدم ؛ چند دقیقهای از دور خیره شده بود تا خسته شد و جرعت کرد بیاد جلو
پرید وسط حرفای بقیه و-ماهور یه لحظه بیا عزیزم
لبخندی زدم و با عذرخواهی از جمع فاصله گرفتم
-بله؟
رهام: چیکار میکنی؟!
-داشتم با دوستای ریما حرف میزدم
اشارهای به لیوان دستم کرد و-این چیه؟
-الکلش کمه...
لیوان رو از دستم کشید و-هرچقدر هم کم باشه اثر میذاره
-بازجویی تموم شد؟!
نگاهشو ازم دزدید و-خیلی دور نشو همین اطراف باش
دوباره از هم دور شدیم و رفتم سراغ ریما
ریما: رهام رو دیدی؟
-آره
ریما: من نمیفهمم شما قهرین یا لاو میترکونین؟!
-پشت سرمو نگاه کن
ریما با تعجب پرسید: خب؟
-سنگینی نگاهشو از همین فاصله هم حس میکنم ولی نادیده گرفتمش اونم همینکارو میکنه
ریما: هیچ وقت دلیل این همه پیچیدگی رابطهتونو نفهمیدم
بحثمون تموم شد و من بدون حرف ترجیحم به صبرکردن بود تا تموم بشه امشب....
ساعت نزدیک دو نیمه شب بود که راه افتادیم سمت خونه
نه حرف میزدیم نه آهنگ گوش می کردیم فقط هردومون با سکوت همو همراهی می کردیم
با صدای زنگ گوشیش زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و-ببین کیه
-امیره
رهام: جواب بده
گوشیش رو برداشتم و گذاشتم رو اسپیکر
رهام:سلام
بعداز چند لحظه سکوت صدای مضطرب امیر پیچید تو گوشم : ریما بیدار نمیشه!
-چی؟!
امیر: چندبار حالش بهم خورد چشماشو بسته هرچی صداش میزنم جواب نمیده
-کجایین شما؟
با پرسیدن آدرس مسیرمون رو عوض کردیم و تماس رو قطع کردم
رهام: زنگ بزن اورژانس!
از استرس دستام میلرزید و فقط دعا می کردم اتفاقی واسه ش نیوفته
با رسیدنمون به ماشین امیر زودتر از رهام پیاده شدم و دوییدم سمت ریما
بیهوش بود ، امیر دستشو گرفته بود و باهاش حرف میزد
نبضش آروم میزد و دمای بدنش کم شده بود
رهام کنارم ایستاد و- تا پنج دقیقه دیگه اورژانس نرسید خودمون میبریمش بیمارستان
هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای آژیر آمبولانس قلبم ریخت تو دهنم و استرسم بیشتر شد
هرسوالی درباره ریما میپرسیدن مثل چوب خشکم زده بود و نمیتونستم جواب بدم تا اینکه بالاخره در آمبولانس رو بستن و با صدای رهام به خودم اومدم
رهام: بیا بریم دیگه!
نشستم تو ماشین و بعد از چند ثانیه ناخواسته زدم زیرگریه...
رهام با تعجب نگاهم کرد و-چی شد؟
-نکنه رفته تو کما...
رهام: جونِ من گریه نکن حواسمو پرت میکنی تصادف میکنیم
آروم هق هق زدم و-بچه چیزیش نشه؟
رهام: ریما حالش خوب میشه اگه الکی گریه نکنی
-اگه... اگه اتفاقی بیوفته...
رهام ترمز زد و خیره شد بهم : چند دقیقه میتونی خفه بشی تا برسیم؟
نفس عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم ، ساکت شدم تا رسیدیم به بیمارستان
ریما رو بستری کرده بودن و منتظر دکتر بودن
امیر رو صندلی کنار پذیرش نشسته بود و دستشو سمت چپ سینهش گذاشته بود
رهام خم شد و حالش رو پرسید ، با چشمای به خون نشسته لب زد: خوبم...
زل زده بودم به در اتاقش و آدمایی که میرفتن و میومدن
با اومدن دکتر دوییدم سمت اتاق که رهام دستمو کشید و- صبر کن!
همونجا جلوی در ایستادیم و با بیرون اومدن دکتر ، رهام زودتر از من پرسید: حالش چطوره؟
دکتر از بالای عینکش نگاهی به رهام انداخت و- شما شوهرشی؟!
رهام به امیر اشاره کرد و-نه اونه ولی حالش خوب نیست
دکتر: با خودش باید صحبت کنم
پریدم وسط و- من خواهرشم توروخدا بگین چی شده؟
دکتر: خونریزی داخلی داشته احتمال سقط جنین سی درصده باید تحت نظر باشه
امیر بلند شد و راه افتاد سمتمون
دکتر برگهنسخه رو گرفت سمتم و-یه سری دارو نوشتم تهیه کنید یک نفر میتونه شب اینجا بمونه بقیتون تشریف ببرین
زیرلب تشکر کردم و رهام برگشت سمت امیر ، چند کلمهای بینشون رد و بدل شد که چشمای امیر پراشک شد و سُر خورد نشست رو زمین...
-من اینجا هستم شماها برید
امیر بلند شد و-نه من میمونم
-یکی باید مواظب حال خودت باشه
امیر: یه مسکن بخورم خوب میشم
رهام: پس ما ب میگردیم خونه کاری داشتی زنگ بزن
و با دادن داروها با امیر خداحافظی کردیم
-کاش من میموندم
رهام: امیر طاقت نمیاورد از ریما دور بشه
خستهتر از اون بودم که بخوام لباسامو دربیارم و همونجوری دراز کشیدم رو تخت
رهام نشست کنارم و-لباستو عوض کن اینجوری اذیت میشی
جوابش رو ندادم و چشمامو بستم
رهام: امیر بعد از اون اتفاقا خیلی عوض شده هر اتفاقی برای ریما بیوفته خودش رو مقصر میدونه
-همین هست که همدیگرو دوست دارن وگرنه من امیرو زنده نمیذاشتم
خندید و- گفتم الکل تاثیرشو میذاره
دستش رو روی کمرم گذاشت و بند لباسم رو باز کرد
-مطمئنی رو خودت اثر نذاشته؟!
رهام: نمیخوام لباست رو خراب کنی
دستش رو کشید روی ردای بند لباسم و- خیلی محکم بسته بودمش
حرفی نزدم که خم شد و بوسه آرومی به تنم زد
رهام: تو ماشین باهات بد حرف زدم ببخشید
-بخشیدم
چشمامو بستم و از خستگی خوابم برد
امیر...
لحظهای که ریما رو روی تخت بیمارستان دیدم قلبم بیشتر بهم فشرده شد ، انگار دردش تزریق میشد به وجود من...
پرستار بعد از چک کردن داروها از اتاق بیرون رفت
صندلی رو کنار تختش گذاشتم و آروم دستش رو گرفتم
درد قلبم کمتر شد و لبخند نشست رو لبم
پر از ترس و نگرانی بودم اما دلم نمیخواست بفهمه ، شروع کردم آروم حرف زدن...
-اول فکر کردم خوابت برده وقتی جوابمو ندادی دیگه صدات نزدم چرا بهم نگفتی درد داری؟
انقدر خودتو اذیت کردی که اینجوری شد
اصلا خودت هیچی اون بچه هیچی ، تو که میدونی یه آخ بگی من جونمو برات میدم چرا اذیتم میکنی؟
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم: فردا صبح چشماتو که باز کردی دیگه حق نداری درداتو بهم نگی
لیوان آب رو پر کردم و- تو که خوب نباشی کار منم به قرص میرسه... خوب باش تا منم آروم باشم به خاطر زندگیمون!
[ @gerehmacani ]
#گره